مرگ ارزو
مادر آرزو سیزده سالش بود که مادرش مرد، پدرش که از سفر برگشت او را شوهرش داد تا جای خالی مادرش را پر کند. آرزو اما،مادرش را درکنارش داشت، هرچند که پدرش سخت نا مرد ونا مهربان بود. روزی که مادرش را با تازیانه می زد، آرزو تازیانه ها را بر جانش خرید. تازیانه که ازکار افتاد،پدرش با خود گفت :" دختر فقط با تازیانه ی شوهر آدم می شود." این سخن تن خسته آرزو را لرزاند ودرد جانش را فراموشش ساخت. چهارده بهار از عمرش خزان شد. و او در چمنزار روءیاهایش مستانه رقصید. سرو دست افشاند وگیسو بر باد ...
شاد باشید
ای جوانان افغانستان شاد باش
بعدازاین یامرگ یا آباد باش
دست یکدیگر گرفته کارکن
زکینه و بی اتفاقی دور باش
زندگی مثل علی کن
مرگ مثل حسین
در راه علم وهنرازهمه پیش تاز باش
بعدازاین یامرگ یا آباد باش
زندگی زلت و خواری راقبول مکن
شاد و مثل کبوترآزاد باش
عذرازدشمن مخوا دست بیگانه مگیر
باجلال وباعزمت درهمه دیار باش
ای جوانان افغانستان شاد باش
بعدازاین یامرگ یا آباد باش

تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
صفحه قبل 1 صفحه بعد